درباره وبلاگ "مجنون" که شدی،حال مرا میفهمی... "لیلا"ی تمام قصه ها نامردند... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان دوستانه ها . . . . . . . آری که چه بی رحمانه آمده است که بماند برای همیشه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . غم تو در دل من. . . . . . . . . . . . میگن چرا انقدر غمگین می نویسی؟!... افسرده میشیم... ببخشید! !... حق باشماست... چندخطی مینویسم.... بخند.... :) ساده بودم... خیلی ساده... به همه محبت کردم... بی محبتی هارا زود فراموش کردم... اماسادگی ام رانشانه گرفتند... و زمینم زدند... بخند :) اولین باربود که عاشق شدم... از هستی ام مایه گذاشتم. .. به حدمرگ می پرستیدمش.... فکر میکردم از عشق سیراب شود می ماند...!! اما ازمن سیر شد و رفت... خنده دار است... بخند :) از غرورم گذشتم... التماس کردم... التماس برای نرفتنش... التماس برای بودنش... التماس برای بادیگری نرفتنش... اما خندید و رفت... بخند :) کنارم بود... باتمام وجود حس کرده بودم که مرا نمیخواهد... از نگاهش... از نگرفتن دستانم.... از سرم شلوغ است های دروغی اش... از زود شب بخیر گفتن ها و آنلاين بودنش.... از جانم نگفتن هایش.... آخ که این آخری جانم را میگرفت... دنیابر سرم آوار میشد وقتی صدایش میزدم و نمیگفت جانم.... اینها خنده دار است... بخند :) تنهایم گذاشت... اما میدانم هیچ محبتی راپررنگ ترازمحبت من پیدانخواهد کرد... رفت و مرا فروخت... حالا بخند...
نظرات شما عزیزان: جمعه 10 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 17:51 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
![]() ![]() |