درباره وبلاگ "مجنون" که شدی،حال مرا میفهمی... "لیلا"ی تمام قصه ها نامردند... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان دوستانه ها . . . . . . . آری که چه بی رحمانه آمده است که بماند برای همیشه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . غم تو در دل من. . . . . . . . . . . .
خوش به حالش چه راحت خوابیده... عجب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دریاچه صورتی
چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 8:59 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
در مشرق عشق دشت خورشید تویی در باغ نگاه یاس امید تـویـی در بین هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسیم زود فهمید تویی
ای کاش بتونیــــم .... بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادت کنیم... ! و بــه نبــودن هـا ، زود ...! آدم هــا نبـــودن را بهـتر بلـدنـــد !!
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
اونی که همه دنیامه اون تویی یه دنیا میخوامت اونی که نباشه میمیرم تویی که از تو جون میگیرم...
بوسه یعنی لذت دلدادگی / لذت از شب لذت از دیوانگی بوسه آغازی برای ما شدن / لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه آتش می زند بر جسم و جان / بوسه یعنی عشق من با من بمان . . .
کاش میدونستی
مدتهاست
چتـــــر منطق را بر ســـــر گرفتــــــه ام! تا باران "عشـــــق" را تجربـــــه نکنم! دیگر توان مقابلـــــه با تب و لرز برایـــــم باقی نمانــــده است!!!
![]() اگر با کسی نیستم خوشحال نباش وقتی تنها مانده ام یعنی هنوز نتوانسته ام تو را ببخشم و بروم.
سه شنبه 17 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 10:52 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى گفتم: چگونهاى؟ گفت: در بند بىخیالى گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى گفتا که: مىسرایم شعر سپید بارى گفتم: ز دولت عشق ؟ گفتا که: کودتا شد گفتم: رقیب ؟ گفتا: بدبخت کله پا شد گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟ گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره گفتا: شده پرستار یا منشى اداره گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل گفتا: که دست خود را بردار از سر دل گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟ گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى گفتا که: ادکلن شد در شیشههاى رنگى گفتم: سراغ دارى میخانهاى حسابى گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى گفتم: بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان گفتا: نمىهراسى از چوب پاسبانان گفتم: شراب نابى تو دست و پات دارى گفتا: به جاش دارم وافور با نگارى گفتم: بلند بوده موى تو آن زمان ها گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها گفتم به لحن لاتی: «حافظ ما رو گرفتى ؟» گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتى
دو شنبه 16 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 9:56 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
واژه ی دوستت دارم برای عظمت و شکوه قلب مهربانت چقدر بی رنگ است وقتی تو سرچشمه ی تمام خوبی ها هستی . . .
نه نرو ، صبر کن ، قرارمان این نبود ، باید سکه بیاندازیم اگر شیر آمد تردید نکن که دوستت دارم اگر خط آمد مطمئن باش که دوستت دارم صبر کن سکه بیاندازیم ، اگر دوستت نداشتم آن وقت برو . . .
اگه بعضی وقتها نمیشنوی دوستت دارم به خاطر سایلنت دلمه ، نه اینکه معرفتم کمه !
گفتی دوستم داری به اندازه قطرات بارانی که بر روی صورتت میریزد و من هم دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفتی . . .
دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم چون عاشق توام و محتاج خدایم . . .
قابل توجه ! بسیاری از «من هم دوستت دارم» ها نتیجه رودربایستی ای هستند که «دوستت دارم» ها ایجاد می کنند ، جدی نگیرید !
از حقیقت های تلخ خسته ام … یک دروغ شیرین بگو بگو دوستت دارم
نمیدونم چون عزیزی دوستت دارم یا چون دوستت دارم عزیزی !؟
از چهار راه قلبم عبور کردی و هیچ به چراغ قلبم توجه نکردی اما بدان پلیس قلبم تو را تعقیب خواهد کرد و برگه ی دوستت دارم را زیر برف پاکن دلت خواهد گذاشت !
به اندازه ی تمام بوسه های بی پاسخی که ماهی به دریا میزنه دوستت دارم . . . شاید قانون دنیا همین باشه تو صاحب آرزویی باشی که شیرینی تعبیرش ازآن دیگریست.
ﻳﻪ ﻭﻗــــﺘﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﮔــــﺮﻓﺘﻪ... ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭﻱ... ﺁﺭﻭﻡ ﻧـﻴﺴﺘﻲ... ﺩﻟﺖ ﺑـــﺮﺍﺵ ﺗـﻨﮓ ﺷﺪﻩ... ﺣــــﻮﺻﻠﻪ ﻫـﻴـﭽـﮑﺴﻮ ﻧــــﺪﺍﺭﻱ... ﺑﻪ ﻳــﺎﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﺑﻴﻔﺖ... ﮐـﻪ ﺍﻭﻥ ﻫــﻤﻪ ﻱ ﺑﻲ ﻗــــﺮﺍﺭﻱ ﻫــﺎﻱ ﺗــــﻮ ﺭﻭ ﺩﻳــــــﺪ... ﺍﻣـــــــﺎ.... ﭼـﺸﻤـﺎﺷـﻮ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺭﻓــﺖ.... ....
دوستای گلم دوستتون دارم ولی اگه نظر بذارین بیشتر تر تر دوستون دارمااااااااااااااااااااا
دو شنبه 16 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 9:33 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
يک پسر کوچک از مادرش پرسید؟ چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من یک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی فهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند. یک شنبه 15 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 18:5 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
دردمن چشمانی بود که به من اشک هدیه میدادو به دیگری چشمک...
میــــــــدونم ؛ بــــــــرای من نیستــــــــی ! امــــــــا .... ! دلی کــــــــه تنگ باشــــــــه این حرفهــــــــا رو نمیفهمــــــــه ... !
خدایــا من را که آفریــــــدی
وقتی یه آدم میگه،
امروز معلم گفت: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند مگر این که یکی از آنها خود را برای رسیدن به دیگری بشکند "گفتم: من که خود را شکستم پس چرا به او نرسیدم؟؟ "لبخند تلخی زد و گفت: شاید او هم به سوی دیگری شکسته شده باشد...
حرفهای زیادی بلد نیستم . . . از لبخندت که حرفهایم را دزدید . . .
کودکانه تر از آنچه فکر کنی قدم زدن در پياده رو جاي خالي تورا به رخم ميكشد! براي همين هميشه دوست داشتم روی جدولها راه بروم!!!
روز مرگم در آخرين نفس فقط يك چيز را به او خواهم گفت:
سرم را بر شانه هايت ميگذارم
ميگويند شكستني رفع بلاست...
كلنگ و تيشه ام را آورده ام...
اسكناس مچاله ی توي دستمو سمت راننده تاكسي گرفتم،گفت:يه نفري؟
حوا كه بغض كند حتي اگه خداهم سيب بياورد
گنجشك مي خندد به اينكه چرا هر روز بي هيچ پولي برايش دانه ميپاشم...
چرا؟ چرا وقتی میخواستی تنهام بزاری اومدی به زندگیم چرا داغونم کردی گذاشتی رفتی؟ چرا؟ چرا احساس و عشقمو لح میکنی و میزاری میری؟ مگه چه گناهی کرده بودم؟ دیگه خسته شدم خسته شدم از گریه خسته شدم از انتظار از امید واهی از عشق از زندگی از نفسای بیهوده کشیدن بی تو کاش مردن دست خود آدما بود کاش میمردم ازاین زندگی لعنتی راحت میشدم دیگه نمیتونم نمیتونم ادامه بدم و فقط به یچیز فکرمیکنم به مردن به اینکه نباشمو راحت شم یکی ازدوستای گلم گفت:خودکشی واسه آدمای ضعیفه خب منم بی تو شکستم و ضعیف شدم!!! پس بهتره نباشم حداقل اگه نباشم خونوادم و دوستام اذیت نمیشن بودنم که جز زجر و عذاب برام چیزی نداره یکی دیگه ازدوستام گفت:ما تنهانیستیم و خدا رو داریم ولی خداهم از دست من خسته شده خداهم دیگه منو دوست نداره پس بهتره دیگه نباشم........
هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم
دوستای گلم نظر یادتون نره یک شنبه 15 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 17:21 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
سلام بچه ها امروز مخصوص اومدم تا یه پست جدید بذارم اونم واسه تبریک به همه ی مامانای گل... یه تبریک مخصوص هم به مامان عزیزم بگم که هیچ وقت نمیتونم زحماتش رو جبران کنم فقط میتونم بگم مامان دوستت دارم روزت مبارک چون با هیچ هدیه ای نمیشه ذره ای از محبتاشو جبران کرد.
پیامبر اکرم-ص: ای دوست به حنجر شهیدان صلوات / بر قامت بی سر شهیدان صلوات تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
مادرجون این دسته گل تقدیم تو،به شرط اونکه تو خودت گل باشی و من خاک زیر پات
مادر: هزار دستگاه ۲۰۶، ۱۰۰ دستگاه آپارتمان، اسکناس به ارتفاع برج میلاد، و میلیارها دلارجوایز نقدی... . . . . . . . فدای یک تار موی تو مادر!
روز زن مبارک باد...
همسرم، معنای عشق و دوستی را در تمنای وجود تو یافتم.
مادرم، خواستم خوشبوترین گل دنیا را برایت هدیه بیاورم، در تمام زندگی ام مادرم تنها دلیل بودنم بود همسرم عزیزم ، روز زن فرصتی برای ابراز عشق من به توست
زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه “مادر” است
زیباترین خطاب “مادر جان” است “مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید روزت مبارک مادر . . .
برایم مهـــــــــم نیست چه میشود...!! به همـه ی باورهـــــــایم سوگند.. هیچ چیز برایـــم مهــــــــــــم نیست... "فراموشت نمیکنم" یک کلام!!! واین نهایت خوشبختی ست... مادر
من از مرگ نمیترسم...از این میترسم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم.....
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
مژده به آقایان : پژو ۴۰۵ بدون ایر بگ - بدون کمربندایمنی – آماده آتش سوزی بدون دلیل مادر تو را دوست دارم چون آب روان...
مادر ای پرواز نرم قاصدک مادر تنها کسی است که میفهمد ما چه نمی گوییم . . . مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی هنوز هم در پی گذشت سالها تن خسته من در پی گذشت سالها هنوزهم صدای قلب تو
چهار شنبه 11 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 9:55 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
شگرد پسرک در برابر نادر شاه
انتخاب همسر شاهزاده دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
پنج شنبه 5 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 10:48 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
کشک..!
عشق های امروزی راچشیده ای دلبندم؟؟ طعم کشک میدهند!! عشق های امروزی سراپا ادعایند،گل من !! فرهادهم اگربود،بجای کندن بیستون، مخ میزداحتمالا!! شیرین هم دیگرشیرین نبود!!دیگر صدای تیشه نمی پیچیددرشهر..! احتمابوق اشغال تلفن همراهش گوش راکر میکرد!!! طفلک عشق… چقدر زجرمیکشد ازاین شیرین و فرهادهای قلابی!..،
آموخته ام که خدا عشق است وعشق تنها خداست،
زمستان بود هوا بسیار سرد
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ
ﯾﻪ ﺷﺒﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﯾﻪ ﺍﺩﻣﺎﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﯼ
ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﯼ ﺷﻤﺎﺭﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﺱ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺑﺨﻮﺩﺕ
ﻣﯿﺎﯼ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﯼ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ
ﺧﺎﻟﯽ ﺑﯿﺠﻮﺍﺏ
ﺍﺷﮑﺎﺕ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻥ
ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺧﻮﺩﺕ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﯿﮕﯽ
ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺍﺧﺮﺵ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺷﺪ ...?
مادر " مرا ببخش درد بدنم بهانه بود !
کسی رهایم کرده بود...
که صدای بلند گریه ام؛
اشک هایت را در آورد...!!!
با وحشی ترین حیوون اگه محبت کنی جوابتوبامحبت میدن نمیدونم چرا بعضی از آدما محبت میبینن وحشی میشن
خدایا!!!!!!
یا خیلی برگدون عقب
باخیلی بزن جلو
اینجای زندگی دلم خیلی گرفته!!!
نسلـے هستیم کـﮧ وقتـے حوصلمون سر میره بآ
به سلامتی ایرانسل که بهمون یاد داد
قبول کردن بعضی از پیشنهاد ها فقط از اعتبارمون کم میکنه
دنیای من
تنهایی یعنی …
خرمایی میخورم و فاتحه ای میخوانم برای روحم... شادی اش از ان کسانی که رفتنم را روز شماری میکردن!!!
کافه چی قهوه ام را شیرین کن آن روز ها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود!!!
دیوار احساس مرا همه کوتاه میپندارند... اما چه کس میداند در پس این دیوار زمینش عمق فراوان دارد...
وقتی تحقیرشدم باصدای بلندخندیدم... همه من را باجنبه خواندند... اماهیچ کس نفهمید که ... بلندخندیدم تاصدای شکستن قلبم رانشنوند!!!!
خدایا یا نوری بیفکن یا توری... ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس می ترسد؟!
حرف دلم... هيچ شباهتی به يوسف ندارم... نه رسولم,نه زيبايم,نه براي كسي عزيزم,نه چشم به راهي دارم... فقط... در " چاه " افتاده ام!!!
آدمک آخردنیاست بخند... آدمک عشق همین جاست بخند... دسته خطی که توراعاشق کرد... شوخی کاغذی مابودبخند... آدمک خرنشوی گریه کنی... کل دنیا سراب است بخند... آن خدایی که بزرگش خواندی... به خدامثل توتنهاست بخند...
روزي خفه خواهم شد... بس كه درد هايم را نجويده قورت ميدهم
دنیای من
تنهایی یعنی …
تنهایی های من دو نفره است …
آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونه ش و بگه : هی رفـــیـــق ! از چیزی ناراحتی ؟ اونوقت آدم برگرده بگه : آره رفیق ، از هـمه چـی ..
کـــــاش ... شبــی... روزی... جایــی... بر لبـان تو تکـرار می شـد ... نامم!!!
خیــلی سخــت بود... با “بغـض” نوشـتم ولــی با “خنده” خواندی...
خوش به حال فرهاد که تلخترین خاطره اش شیرین بود !…
گاهی تو … گاهی یاد تو … گاهی هم غم تو … آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
بوي يوسف مي دهد پيراهنت... پير كنعانم براي ديدنت!!!
حواسم را به هر كجا پرت كنم... بازم كنار تو مي افتد؟!
خدايــــــــــا... خيــــلي هــا دلــم را شكستن... شب بريم سراغشون... من نشونت ميدم... تو ببخششون...
دلتنــگي يعـني... كنار كسي كه دوسـش داري باشـي امـــا بدونـي كــــه... رفتينــــه!!!
خرمایی میخورم و فاتحه ای میخوانم برای روحم... شادی اش از ان کسانی که رفتنم را روز شماری میکردن!!!
کافه چی قهوه ام را شیرین کن آن روز ها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود!!!
چقدر جای تو خالی ست. . . جای خالی ات را با هیچ چیز نمی توان پر کرد!!!
این حال سگی من... نتیجه ی گربه صفتی های توست !!!
اون که می خواست منو بفهمه نتونست... اون که می تونست بفهمه نخواست... این شد که "تنهایی" تمام قد،منو بلعید!
پرهایم را چید که... " تنها " جایی نروم اما خود... " بی من " کوچ کرد!!!
سه شنبه 3 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 9:55 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
دلتنگی
دلیل اینهمه سردی داره روشن میشه واسم میگفتی خسته ای اما به تو شک داشت احساسم برای کندن از دنیا یه دنیا دلخوری داری یه سایه توی دنیاته یکی رو که دوسش داری یکی دستات ومیگیره یکی با دوری می سازه میدونم بین ما اینبار کی اغوشش رو میبازه فقط پلکامو می بندم تا تو رویای تو باشم شاید این اخرین باره که میخوام عاشقت باشم دلیل سردی چشمات یه احساسه که پنهونه از احساسی که من دارم دلت هیچی نمیدونه هنوزم عاشقت هستم از این دلتنگی بیزارم داری با عشق میری و نمی فهمی دوستت دارم تنهایی
چرا دلواپسی بازم تو راحت باش من خوبم نترس از مد نیفتادم هنوزم قدری محبوبم هنوزم مردم این شهر منو سهم تو میدونن تو رو در وایسه چشمات هنوز شعرامو می خونن تنور بخت من گرم و اجاق خونه اتیشه هنوزم گاهی عکساتون تو دستم دس بدست میشه تو راحت باش ارومم بجون هردومون خوبم چرا میخندی بی انصاف اره بدجوری داغونم دروغه بی تو مطلوبم دروغه شاد و محبوبم دارم دق میکنم کم کم .کم اوردم نمی تونم شبا رو تا سحربیدار پر از تکرارکابوسم کنار بستر خالی ضریح تخت و می بوسم اخه میدونی می ترسم از این شبهای بی مهتاب از این دلشوره های تلخ از این چشمای خیس اب دارم ته میکشم بی تو نمونده چیزی از چشمام گلم سر بسته بت میگم بجون هردومون تنهام دچار حس تردیدم تو این روزا امیدی نیست بیا برگرد و کاری کن به تقدیر اعتمادی نیست حضورت رو نگیر ازمن نشو تندیس خودخواهی بیا برگرد خلاصم کن از این تمدید تنهایی
ادامه مطلب ... دو شنبه 2 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 9:17 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
![]() ![]() |