درباره وبلاگ "مجنون" که شدی،حال مرا میفهمی... "لیلا"ی تمام قصه ها نامردند... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان دوستانه ها . . . . . . . آری که چه بی رحمانه آمده است که بماند برای همیشه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . غم تو در دل من. . . . . . . . . . . .
بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد. امام حسین(ع)
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند. امام حسین(ع)
چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد. امام حسین(ع)
نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید. امام حسین(ع)
برحذر باشید از ستم کردن بر كسي كه جز خدا كسي را ندارد. امام حسین(ع)
ادامه مطلب ... سه شنبه 21 آبان 1392برچسب:, :: 9:44 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
یک شنبه 19 آبان 1392برچسب:, :: 12:11 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
"باران باش و ببار،نپرس کاسه های خالی از آن کیست
ادامه مطلب ... سه شنبه 7 آبان 1392برچسب:, :: 19:5 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
دفتر مشق سارا... معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنوسم... اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
دو شنبه 29 مهر 1392برچسب:, :: 16:59 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
لعنت به خیابان های شهرمان؛که فروختن مواد در آن ازاد استاما گرفتن دستان کسی که دوستش داری در آن جرم است...نمیدانم چرا؟چرا پیله ام به تو شاید فقط با تو، پروانه بودن را تجربه خواهم کردبه سلامتی عاشقی که وقتی ازش پرسیدن چرا ناراحتی ؟گفت:تاحالا پشت ماشین عروس عشقت بوق زدی؟چه مسخره است سوال امتحان که میگوید جای خالی را پر کنید...من اگر میتوانستم؛جای خالی تو را پر میکردم.نبودن هیچکس سخت نیست؛فراموش کردن یک" بودن" سخت استبهم میگن سیگار نکش تهش نابودیه...تو دلم خندیدم گفتم به تهش رسیدم که سیگاری شدم.من بیهوده سوختمدرست مثل یک سیگار روشن وسط لبهای کسی که سیگاری نیست...خاموشی بهانه است؛ مشترک مورد نظر قصد فراموشی دارد.بودنت برای من همیشگیست فرقی نمیکند چه درکنار من چه در خاطر من!پنج شنبه 18 مهر 1392برچسب:, :: 10:16 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
زندگی راه درازیست ، حریفش مرگ است
منو ببخش به خاطرت دوباره چشمام شده خیس
یا مثل من اگه کسی به فکر دردایه تو نیس
خودت میدونی که برام از خودمم مهمتری
ببخش که هر شب از تویه فکر و خیالم میگذری
ببخش اگه هرجا میری دلم برات شور میزنه
تا برنگردی پیش من دلواپسی مال منه
بخش اگه هر دفعه من تو آشتی پیش قدم میشم
مغرورم اما پیشه تو تازه خود خودم میشم
از سر شوق عشق اشکی که رویه گونمه
ببخش میلرزه دلم وقتی سرت رو شونمه
وقتی تورو میبینمت نگام همش سمته تو
تموم آآرزوی من دید لبخند تو
اگه دلتو میزنه حرفای پر محبتم
دلخور نشو از دست من بزن به پایه غیرتم
صحبت رفتن که میشه بی اعتنایی میکنم
ببخش اگه محبتو از تو گدایی میکنم
ببخش گه روی دلم اسم تورو حک میکنم
وقتی دلت میگیره من به بودنم شک میکنم
بخش اگه به یاد تو پلکامو رو هم میزارم
هر شب تو رویای منی چه کار کنم؟؟«دوستت دارم»
وقتی یکم تو خودمم اون لحظه های بی کسی
خودم میفهمم عزیزم که واسه من دلواپسی
وقتی میبینی که چشام دوباره بارونی شده
چه مهربون میشی گلم وقتی میپرسی :چی شده؟!!
پر از غروره دلم من ولی تو بی افاده ای
تعارف نمیکنم گلم تو خیلی صاف و ساده ای
وقتی محبت میکنی غم های قلبم میمیره
نمیدونم چرا ولی بیخودی گریه ام میگیره
از سر تقصیرات من تو خیلی ساده میگذری
هر جوری که حساب کنم بازم تو از من خیلی بهتری
دلت شکست فدات بشم
اما قسم به جون تو خودم با اشکام جوش میدم اون دل مهربونتو
دو شنبه 15 مهر 1392برچسب:, :: 16:58 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
یک شنبه 7 مهر 1392برچسب:, :: 16:19 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
بابا کــــــه دیر می کنه مامان جـــــون مهربون- می زنــــــــــه با ملاقه توی ســـــــــر بابا جون این بابای مهربــــــــون هرچـــی بگی می ارزه مامان که جیغ می زنه اون به خودش می لرزه غذاهای بابا جـــــــون یا بی نمک یا شـــــوره شب که مامان می خوابه اون ظرفا رو می شوره! بهش میگن همکاراش: فلانی ِ زخــــــم و زیل! اما مامان جون میگه: مهربــــــــــون زن ذلیل! وقتی که آب می خوره از بسکه خیلی نــــــازه از مامان مهربــــــــون زود می گیـــــره اجازه!! لباسامون پاره شه زود اونـــــــا رو می دوزه یا یهــــو داد می زنه : حالا غذام می سوزه! مامان بهش میگه:هوی!! من میگم امّـــــا :بابا تولیدات بـابـاجــــــــون: ماست و کیک و مربّا! گرچه مامان جـــــــون من از همــــه خیلی سره بابام یه چیز دیگــــه س یک مامـــــــان بهتره!! شنبه 30 شهريور 1392برچسب:, :: 9:2 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ روی دستت باد کردم مادرم! سن من از بیست وشش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته! مادرش چون حرف دختش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت: دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن! گفت دختر مادر محبوب من! ای رفیق مهربان و خوب من! گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعیدویاسر وایضا صفر با سه تاشان رفته بودم سینما بگذریم از مابقی ماجرا! یک سری هم صحبت صادق شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج علی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد،بله بعد جعفر یار من عباس بود البته وسواسی وحساس بود بعد ازآن وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعدهانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان حرف او گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو! گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آن که تو را باشد پدر دل نمی دادم به هرکس اینقدر خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی واقعا که پوز مادر را زدی ![]() ![]() یک شنبه 24 شهريور 1392برچسب:, :: 12:54 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
حسنی نگو جوون بگو یک شنبه 24 شهريور 1392برچسب:, :: 12:51 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
![]() ![]() |